مدار بسته

چه معصومانه به روزگار تف می کندوقتی به همه ی حیثیتش در یک چهار دیواریه تنگ به تعداد مهره های تسبیح مادر بزرگش توهین میشودهوا سنگین است یا وجود ظریفش دیگر تحمل دم و باز دم های معمول را نداردحجم هوایی که وارد ریه هایش می شود سخت و کشدار بیرون می رودخس خس سینه همیشه فکر می کرد خس خس سینه مربوط به پیر مردهای تریاکی زهوار در رفته است از پله ها که بالا می رود انگار دستی نامرئی مدام اورابه عقب می کشدچه تقلایی است این بالا رفتن ؛اصلا چرا آدمها همیشه محکومند کارهای غریب بکنندمثل همین بالا رفتن از پله آرزو میکردکاش همیشه همه چیز کنار هم چیده می شدمثل وقتی واسه افطاری تویه مسجد سفره می اندازن نان؛ پنیر؛سبزی؛خرماهمه چیز پشت به پشت هم،وای دلش غش رفت واسه بوی نان تازه این پله ها تمام شدنی نیست اصلا چرا دکتر زنان باید بالای این همه پله طبابت کنه دکتر زنان آخ بیچاره مادرش شاید هیچ وقت به دکتر زنان فکر نکرده بودشاید اگه یک بار این پله ها را بالا آمده بود اون دکتر پیر بد اخلاق که بالای این پله هاس بهش می گفت نباید دوباره آبستن بشه ولی مادرش هیچ وقت ازپله ها بالا نرفت این بود دلیل بی مادر شدنش در یک بعد از ظهر غمگین زمستانی چند ساله بود یادش نمیامد انگار همیشه بزرگ بود؛نه همیشه بزرگ نبوداز همون بعد از ظهر یکدفعه بزرگ شد و وقتی چهار زمستان بعدش پدرش هم رفت؛"مامان سوری"جور دیگه بزرگ شدن را هم یادش دادچقدر به حیثیتش توهین شد در یک چهار دیواری تنگ به اندازه ی دونه های تسبیح مادربزرگش سه ماه پیش تسبیح را پاره کرد دیگه جراتش را داشت پنج سال زیر دست مامان سوری راه و رسم سلیطه بودن را خوب یاد گرفته بودسه ماه پیش تو روش وایساد هنوز چقدر از اون لحظه کیف میکرد بدبخت می خوای خرجتو چه جوری دراری؟...........یه کاریش میکرد دیگه مهم نبوداحساس کرد تسبیح پاره شد برای همیشه؛دونه هاش هر کدوم یه جایی قل خوردن براش اهمیتی نداشت بالاخره پله ها تمام شد...پایین آمدن از پله ها ولی سخت تر بودچرا فکر میکرد راحت تره؟شاید چون جاذبه کمکش میکرد ولی هیچ چیز هیچ وقت هیچ جا کمکش نکرد حتی جاذبه پله هارا تک تک پایین می آمد حتی توان زاری کردن نداشت تو ذهنش فقط حرکت لب های دکتر بود با اون صدای بی رحمش چهار ماهه آبستنی چطور تا حالا نفهمیدی دیگه بقیه اش را نشنیدپله ها را تک تک پایین آمد

به دانه های تسبیح

فکر کرد که هر کدوم یه جایی قل خورده بودن

.

.

دختر حوا

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضاکاظمی

خب داستانک خیلی تلخی بود! شماخوب مستعدنوشتن داستان هستید،اگه بازم کارکردین حتما بگذارید تو وب بخونیم. اون بولد کردن ها یا قرمزکردن ها رو دیگه انجام ندین.هیچ وقت به خواننده هاتون کُد ندین!متن رو یکباردیگه بازنویسی وویرایش میکردین خوب بود.یعنی باید ویرایش شده ویکدست ،تمام شده فرضش کنید...اینکه ضربه روبه نویسنده درآخرین سطرهامیزنین وبه نوعی بهش شوک واردمیکنین خوبه...ولی ایهام وجاهایی ازداستان روبه اختیارتخیل مخاطب گذاشتن نوعی احترام به خواننده ودرک اونا به حساب میاد...درکل ازخوندنش خوشحال شدم...فعلا

علیرضا

[دست] [گل] [ناراحت] [گریه] [گل] [گل] [گل] [تایید] [لبخند]

مهدي

سلام چه خوب مي نويسي [دست][دست][گل][گل] تصادفي اينجارو پيدا كردم . اي بابا توام كه شكست خورده اي .

lili

[ماچ][لبخند][گل][گل]

حاج علی

مهمانی عقیده و اشک ، چشم به راه توام دوست خوبم

حاج علی

مهمانی عقیده و اشک ، چشم به راه توام دوست خوبم

حاج علی

مهمانی عقیده و اشک ، چشم به راه توام دوست خوبم

777

با ما قهری که یه سری نمیزنی؟[سوال]